تبليغاتX

اشک نوشته


...به حرمت عشق اشک شدم... چکیدم بر دفتر عشق... برگهایش را تو میخوانی... تو

خواب دیدم خوب...

دوش خواب دیدم که لبم با لب تو کاری داشت...

 

هی بوسه ز زیر و بر آن بر میداشت...

 

دندان تو ناگاه زبان من گاز گرفت...

 

اشک از چش و چارم به هوا سر میذاشت...

 


+ نوشته شده توسط اشک در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |
امروز راه میفته..., فردا میرسه...

لحظه دیدن یار...

 

پشت یک صفحه خالی ، مثل دیوار...

 

مثل پیچیدن یک عطر عزیز...

 

یک رایحه نرم...

 

که مرا مست و خراب...

 

در طلب بازگشایی دو دست...

 

که در آن جای بگیرد یک یار...

 

و به هم گیره شود دستانم...

 

و گره بر لب یار...

 

لحظه دیدن یار...

 

پشت یک صفحه خالی ، مثل دیوار...

 


+ نوشته شده توسط اشک در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |
باز هم شب...

باز شب شد...

 

سینه ای خسته و چاک...

 

دلی افسرده و پاک...

 

ناله ای برپا کرد حنجره ای...

 

دستهایی که کشیدند بر خاک...

 

باز شب شد...

 

چشمانی که که زغم تر شده اند...

 

پاهایی که ز تاریکی شب سایه شدند...

 

دلی افتاده به خاک...

 

شانه هایی که زغم خم شده اند...

 

باز شب شد...

 

میگزارم سر بر بسترم...

 

شاید آید خواب بر چشم ترم...

 

دیده ام با چشم بسته روی توست...

 

لحظه ای یاد تو آمد در برم...

 


+ نوشته شده توسط اشک در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 5 بعد از ظهر |
باز شب...

باز شب شد

 

دلم از قصه تنهایی خود خسته

 

با دو پایم لب حوض بنشسته

 

دست بر پهلوی آب میکشیدم

 

ولی آب بی حرکت! شده انگار از این شوخی تکراری خسته

 


+ نوشته شده توسط اشک در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |
مال من...

چشمهایم، به شب تیره غم میمانَد...

 

سایه ای نیست در آن یک نفر میبارد...

 

سینه ام، گر تو از ثانیه ها خسته شوی...

 

سالها تخت شود تو بر آن خواب شوی...

 

دستهایم، چون رسد بر تن تو...

 

بشود پارچه پیرهن تو...


+ نوشته شده توسط اشک در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |
مال اون...

چشمهایش، به افق میمانَد...

 

در دوردست، من به آن مینگرم...

 

و به آن روشن مست...

 

لبهایش، گل یک خنده مواج...

 

به همین زودی، شاید یک روز شود سرخی لبهای من از بوسه او...

 

دستهایش، گره ریسمانیست...

 

شاید یک روز ببندد من را به سراپای خودش...

 


+ نوشته شده توسط اشک در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 4 بعد از ظهر |
منو گذاشت رفت مشهد...!!!

تو سفر کردی و من جا ماندم...

 

عاقبت قصد جدایی کردی و من ماندم...

 

تا تو بر من فاصله ها چنگ زدند...

 

مست آن چشم رباینده تو من ماندم...

 

****

 

هر کجا میروی مریم، خدایت یارت...

 

نشوی غافل از این حال بیمار خرابت...

 

دست تو بر حرم و کوی رضا میرسد و...

 

تو بدان هست رضایی اینجا چشم براهت...

 


+ نوشته شده توسط اشک در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 1 بعد از ظهر |
گوشتو بیار جلو یه چیزی در گوشت بگم...

 

لب من تشنه یک بوسه از آن  سرخی لبهای تو است...

 

تن من مرده یک گفت و شنود با تن توست...

 

همه اندیشه دستان من است...

 

که بگیرد همه اندام تو را در آغوش...

 

نفس سینه من می خواهد، بشود از حرم نفسهای تو بیهوش...

 

همه احساسم عطر تو را میخواهد...

 

چشمهایم محتاج به نگاه کردن چشمان تو است...

 

پاهایم دوست دارندکه شوند نشستنگاهت...

 

قلب من جایش بر خاک پایت...

 


+ نوشته شده توسط اشک در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |
ashkneveshte.Blogfa.Com