دوش خواب دیدم که لبم با لب تو کاری داشت...
هی بوسه ز زیر و بر آن بر میداشت...
دندان تو ناگاه زبان من گاز گرفت...
اشک از چش و چارم به هوا سر میذاشت...
لحظه دیدن یار...
پشت یک صفحه خالی ، مثل دیوار...
مثل پیچیدن یک عطر عزیز...
یک رایحه نرم...
که مرا مست و خراب...
در طلب بازگشایی دو دست...
که در آن جای بگیرد یک یار...
و به هم گیره شود دستانم...
و گره بر لب یار...
لحظه دیدن یار...
پشت یک صفحه خالی ، مثل دیوار...
باز شب شد...
سینه ای خسته و چاک...
دلی افسرده و پاک...
ناله ای برپا کرد حنجره ای...
دستهایی که کشیدند بر خاک...
باز شب شد...
چشمانی که که زغم تر شده اند...
پاهایی که ز تاریکی شب سایه شدند...
دلی افتاده به خاک...
شانه هایی که زغم خم شده اند...
باز شب شد...
میگزارم سر بر بسترم...
شاید آید خواب بر چشم ترم...
دیده ام با چشم بسته روی توست...
لحظه ای یاد تو آمد در برم...
باز شب شد…
دلم از قصه تنهایی خود خسته…
با دو پایم لب حوض بنشسته…
دست بر پهلوی آب میکشیدم…
ولی آب بی حرکت…! شده انگار از این شوخی تکراری خسته…
چشمهایم، به شب تیره غم میمانَد...
سایه ای نیست در آن یک نفر میبارد...
سینه ام، گر تو از ثانیه ها خسته شوی...
سالها تخت شود تو بر آن خواب شوی...
دستهایم، چون رسد بر تن تو...
بشود پارچه پیرهن تو...
چشمهایش، به افق میمانَد...
در دوردست، من به آن مینگرم...
و به آن روشن مست...
لبهایش، گل یک خنده مواج...
به همین زودی، شاید یک روز شود سرخی لبهای من از بوسه او...
دستهایش، گره ریسمانیست...
شاید یک روز ببندد من را به سراپای خودش...
تو سفر کردی و من جا ماندم...
عاقبت قصد جدایی کردی و من ماندم...
تا تو بر من فاصله ها چنگ زدند...
مست آن چشم رباینده تو من ماندم...
****
هر کجا میروی مریم، خدایت یارت...
نشوی غافل از این حال بیمار خرابت...
دست تو بر حرم و کوی رضا میرسد و...
تو بدان هست رضایی اینجا چشم براهت...
لب من تشنه یک بوسه از آن سرخی لبهای تو است...
تن من مرده یک گفت و شنود با تن توست...
همه اندیشه دستان من است...
که بگیرد همه اندام تو را در آغوش...
نفس سینه من می خواهد، بشود از حرم نفسهای تو بیهوش...
همه احساسم عطر تو را میخواهد...
چشمهایم محتاج به نگاه کردن چشمان تو است...
پاهایم دوست دارندکه شوند نشستنگاهت...
قلب من جایش بر خاک پایت...